ماجرای عجیب یک شهید گمنام

وقتی از روی سیم خاردار بلندش کردیم خون از تمام بدنش جاری بود. دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تحمل ندارم، از تو شهادت می‌خواهم.

عجیب بود همان لحظه گلوله‌ای به پیشانی او نشست و شهید شد.

بعد از عملیات پیکرهای تعدادی از شهدا را به بجستان منتقل کردند. تمام شهدا توسط خانواده‌هایشان تشییع شدند. اما پیکر شهید غلامی هنوز مانده و کسی برای تحویل گرفتن پیکر او اقدام نکرده بود!!!

او از بجستان، خراسان جنوبی آمده بود اما هیچ آدرس و نشانی نداشت. غربت و گمنامی او خیلی عجیب بود! تلاش ادامه داشت تا اینکه بچه‌های بسیج بجستان به سراغ او آمدند. خیلی عجیب بود. رجب غلامی از اتباع افغانستان بود! او زیر این آسمان هیچ کس را نداشت. خانواده‌اش را توی جنگ افغانستان از دست داده بود. تنها کسی که او را می‌شناخت یک شاطر بود. او می‌گفت: رجب چند سال قبل به ایران آمد و در نانوایی من کار می‌کرد. شبها همانجا می‌خوابید. خیلی مقید و معتقد بود. یک موتور داشت که آن را فروخت و پولش را داد به امام جمعه برای کمک به جبهه. رجب مقلد امام بود و می‌گفت: اسلام مرز نمی‌شناسد، امام ولیّ ماست.

امام جمعه برای مردم این شهید را معرفی کرد. بعد از نماز جمعه تمام مردم جمع شدند و پیکر رجب را آوردند و تشییع با شکوهی برگزار شد. شاید برای هیچ شهیدی اینگونه نشده بود! حال و روز مردم خیلی عجیب بود. همه اشک می‌ریختند گویی برادر خود را از دست داده بودند. رجب در این شهر دیگر غریب نیست. مردم بجستان وقتی وارد گلستان می‌شوند ابتدا به سراغ رجب می‌روند و بعد به سراغ دیگر شهدا.

منبع:کتاب شناسایی گروه شهید ابراهیم هادی


 

/ 0 نظر / 8 بازدید